در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت. حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوئیم و حرفهایی است برای نگفتن ، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآرند. حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ، و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ، حرفهای بیتاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های بیقرار آتشند ، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند . کلماتی که پاره های بودن آدمی اند... اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند یافته می شوند... و... در صمیم وجدان او آرام میگیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش میکشند و دمادم حریق های وحشتناک عذاب برمی افروزند. و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج میزند و بیقرارش میکرد. و عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟ هر کس گم گشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت. هر کس دوتاست و خدا یکی بود. هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند هست. هر کسی را نه بدان گونه که هست احساس میکنند بدان گونه که احساسش میکنند هست. انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا میگذرد و بودن خویش را از زبان دوست میشنود. هر کس کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد و در خفقان جنین خون می خورد. عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای است که در برابرش به دلخواه رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و زیبا بود و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه میتوانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟ بودن ، میخواهد! و از عدم نمیتوان خواست. و حیات انتظار میکشد و از عدم کسی نمیرسد و داشتن نیازمند طلب است. و عدم فقر مطلق بود و هیچکس نمیخواست و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه داشته هایش میخواهد. و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود. و خدا زنده جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس میکشید. دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد. و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند: اما... خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. میجست و نمی یافت. آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید ، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود. پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجمسه های گونه گونش غریب مانده است ، در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس میکشد. کسی نمیخواست ، کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد ، کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت... و... و خداوند خدا ، برای حرفهایش باز هم مخاطبی نیافت! هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او انس نمی توانست بست.
انسان را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب درآرم
ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بربخورد
دلم واسه گيتارم تنگ شده بود خيلي وقت بود كه دس بش نزده بودم هر چند زياد حرفه اي نيستم اما همونقدي كه بلدم وقتي ميزنم يه حس لطيفي تمام وجودم رو قلقلك ميده و احساس سبك بالي و پرواز بم دس ميده و بيشتر الهه ناز رو ميزنم به قول داداشم تو همين يكي رو خوب ياد گرفتي و خوب و دلنشين هم ميزني . گيتارمو آوردم بيرون و شروع كردم به زدن ديدم نه بابا ديگه مثه يكسال پيش جالب نميزنم دلم گرفت اما بخاطر دانشگام نرفته بودم سراغش ولي از فردا احتمالاً برم كلاس چون من واسه خريدن گيتار با خيليا مخصوصاً بابام صحبت كردم تا راضي شدن و دوس ندارم بگن اين بود اون عشق و علاقت به گيتار پس ادامه ميدم و حتماً موفق ميشم حالا هر چي كه طول بكشه بالاخره آخرش يه گيتاريست موفق ميشم . تو دلم پنهون نباشه دلتنگي بعضي ها هم باعث شده بود برم سراغ گيتارم . نميدونم چرا آدما اينقد زود به زود عوض ميشن شايدم تقصر خودشون نيست روزگار مجبورشون ميكنه اينجوري باشن ولي به نظر من هر گرفتاري و مشكلي هم كه داشته باشن دليل نميشه با دوستي كه هميشه بهش ميگفت من تا زنده ام تو رو دوست دارم و فراموشت نميكنم حتي وقتي خودتم بهش زنگ ميزني با سردي جوابت بده طوري كه انگار اصلاً نميشناستت ، دوستي اين نيست كه به زبون بياريش عمل هم ميخواد اما بدونه كه خيلي عوض شده خيلي زياد...
امروز تولد وبمه
امـروز روزيـه كه مهسايـي تصميم گرفت ديدش رو نسبت به زندگي عوض كنه و از
وبـش شـروع كرد . مـن نـوشته هامو خيلـي دوست دارم و روزي يكبار از اول همشو
ميخونم و حس ميكنم اين يعني اينكه من خودم رو دوست دارم . شايد نوشته هاي وبـم
واسه خيليا حرفهاي تكـراري روزمره باشه اما واسه خودم مقدسه . ميخوام انساني باشم
كه اول خدا جونم ازم راضي باشه و بعد كسائيكه دوستشون دارم و دوستم دارن.
تصميم گرفته بودم تـو زندگي يه نفر رو كه خيلي دوسم داره اذيت نكنم و تصميمم تـا
حدي عملي شد و از اين روز به بعد نيز سعي ميكنم بيشتر دوسش داشته باشم . راستي
مهسايي اين ترم واسش دعــا كنيد قبول شه چون خيلي سخت بود نفسم بند اومد تـا
امتحانا تموم شد البته دو تا شو با نمره 17 قبول شدم . جـوً خونمون هم بهتر از هميشه
شده اگه چش نخوره ، مثل هميشه شلوغ خونه مهساي مامان . فعلا كه هواي دلم ابري
نيست و ميگذرونم نميدونم به چي دلخوشم به قول آجيم به گيتار و وبم . به اميد سالي
خوب براي وبم كه البته بستگي به حال و هواي دلم داره .
گفتم : چقدر احساس تنهايي ميكنم
گفتي : من كه نزديكم
گفتم : تو هميشه نزديكي من دورم... كاش ميشد بهت نزديك شم
گفتي : هر صبح و عصر ، پروردگارت رو پيش خودت با خوف و تضرع و با صداي آهسته ياد كن
گفتم : اين هم توفيق ميخواهد!
گفتي : دوست نداريد خدا ببخشدتون؟!
گفتم : معلومه كه دوست دارم منو ببخشي
گفتي : پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد
گفتم : با اين همه گناه... آخه چيكار ميتونم بكنم؟
گفتي : مگه نمي دونيد خداست كه توبه رو از بنده هاش قبول ميكنه؟!
گفتم : ديگه روي توبه ندارم
گفتي : ولي خدا عزيز و داناست ، او آمرزنده گناه است و پذيرنده توبه
گفتم : با اين همه گناه ، براي كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتي : خدا همه گناه ها رو ميبخشه
گفتم : يعني بازم بيام؟ بازم منو ميبخشي؟
گفتي : به جز خدا كيه كه گناهامونو ببخشه
گفتم : نمي دونم چرا هميشه در مقابل اين كلمات كم ميارم!
آتيشم ميزنه ، ذوبم ميكنه ، عاشق ميشم! ... توبه ميكنم
گفتي : خدا هم توبه كننده ها و هم اونايي كه پاك هستن رو دوست داره
گفتم : الهي و ربي من لي غيرك
گفتي : خدا براي بنده اش كافي نيست؟
گفتم : در برابر اين همه مهربونيت چيكار ميتونم بكنم؟
گفتي : اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد . او كسي هست كه
خودش و فرشته هاش بر شما درود و رحمت ميفرستن تا شما رو از تاريكي ها به سوي
روشنايي بيرون بيارن . خدا نسبت به مؤمنين مهربونه
با خودم گفتم :
خدا... خالق هستي... با فرشته هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشيم؟!... ... ...
خدايا شكرت... شكرت... شكرت
مامان عزیز و مهربانم به خاطر همه خوبیهایت ستایشت میکنم و از صمیم قلب فریاد میزنم اگه تو نباشی من میمیرم.
روزت مبارک قشنگم
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درستو چه غلط
زندگی هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسمو میفهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را روز اغاز دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست میدیدم
شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر اوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده

